شمس الدين محمد كوسج
142
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو برزوى شيراوزن او را بديد * فغانش به گردون گردان رسيد « 1 » به رستم چنين گفت كاى پر « 2 » خرد * از آزادگان اينكه كردهست خود « 3 » ز نامآوران كس نكردهست اين * چه گويند « 4 » تو را مردم تيزبين تو را چون سواران دل و شرم نيست * جهان را به نزديكت آرزم نيست نترسيدى از ننگ و از نام بد * و يا سوى ايزد سرانجام بد چه كردم به فرزند و خويشان تو * به جز آنكه جستم ز زندان تو تو را شرم نايد ز ريش سفيد * ز ديّان « 5 » همانا بريدى اميد ندانى اگر چند مانى دراز * به ديّان « 6 » همى گشت بايدت باز چو با من بسنده نبودى به جنگ * سوى چاره گشتى و نيرنگ و رنگ « 7 » كجا رفت آن زور بازوى تو * همان جنگ و پرخاش و نيروى تو دريغ آن به پروين « 8 » شده نام تو * به خاك اندر آمد سرانجام « 9 » تو نگفتى كه من شير رويينتنم * سر اژدها را ز تن بركنم نگفتى به « 10 » نيرو فزونم ز پيل * به مردى درآيم ز درياى « 11 » نيل نهنگ از نهيبم گريزان شود « 12 » * به دريا ز تيغم « 13 » غريوان شود « 14 » چو ديدم بدين « 15 » گونه كردار تو * ندانم همى راست گفتار تو مرا داشت داراى گيتى نگاه * ز بند و ز نيرنگ ايران سپاه مرا ديده بودى به روز نخست * دلت كينهء من ز بهرچه جست
--> ( 1 ) . ن : خروشى چو ببر بيان بركشيد ، پس از اين بيت افزوده است : به ميدان درآمد چو يك پيل مست * به بازو كمان و عمودى به دست ( 2 ) . ن : بى . ( 3 ) . ن : كى اندر خورد . ( 4 ) . ن : گويد . ( 5 ) . ن : ايزدان . ( 6 ) . ن : ايزدان . ( 7 ) . ن : به زهر و شرنگ . ( 8 ) . ك : آن بروينى ( حرف ماقبل آخر نقطه ندارد ) . ( 9 ) . ن : همه كام . ( 10 ) . ن : ز . ( 11 ) . ن : نيارى شمارم همه رود . ( 12 ) . ن : بود . ( 13 ) . ن : بيمم . ( 14 ) . ن : بود . ( 15 ) . ن : برين .